پنهان نیستم ،روشن تر از روزمرَخت از ظلمت شب بر بسته ام
از مصافِ با نفس برگشته امبه روزنه ی پالودگی رسیده امشبیه به پرتو شمس در امتداد بامجسته جسته در اندیشه ی رحلتمبی تعلق و رها دل به کوچ بسته امکه گویی از هفت دولت آزاد گشته امچه بی درنگ در مسیر حق بال گشوده امچونان که از دَرَک به درک رهیده امدر مسیر وقوع به درکِ معنا رسیده امواقفم، از پیله به پیرایگی جهیده امباغ ات آباد جفا که مزه ی شفا چشیده امخوش باد مصائب به صائب رسیده امققنوس کجاست ؟ که بگویمشز آتش به رونقِ گلستان رسیده ام...#مریم_خلیلی
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
برای خودت زندگی کن !!! چند روز پیش در کلینیک دکتر ، زنی کنار من نشسته بود که با جملات معمول برای گذر زمان سر صحبت را باز کرد.شما خیلی وقته توو نوبتید ؟ شما قبلاً هم اینجا اومدید ؟ دکتر خوبیه ؟اهل کجایید و ...کمی بعد تر پرسید ازدواج کردی ؟ گفتم بله اما چون خیلی شخصی بود میلی به گفتن جزییات نداشتم . بدون اینکه سوالی بپرسم گفت من هم ازدواج کردم اما همسرم پارتنر عاطفی دارد.حقیقتا ناراحت شدم و بعنوان یک زن میتوانستم حجم دلشکستگی اش را بفهمم.پرسیدم چرا از هم جدا نمیشوید ؟گفت : طلاق؟ اصلا . زندگی
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
بر...ده پیش تر از بردگان میخواندماز پنیر در قفس میخواندمروی برگرداندم از احوالشاناز مرارت ها و ذلت هایشانتا در آوردم سر از افکارشانتوبه کردم خواندنِ گزارشهاشانبرده داری گر گناه اعظم استبرده بودن صد برابر بدتر استکفر کافر به ز کفر زاهد استسجده هم ،از بی اختیاری باطل استخوش نباشد بر من روشن طلبراستانِ برده ی سلول پرست بشنو ای انسان که تو آزاده اییبا غل و زنجیر تو بیگانه اییخالق هفت آسمان و هفت بهشتبنده ی بنده شدن آیا نوشت ؟گوهر انسان همان آزادگی ستغیر این باشد همه درماندگی ستگر بیابیم برد
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
ساز زمانه مان اگرچه نا کوک بود رقص میانه ی میدانمان کوک بود
دیوار بام ما اگرچه کوتاه بوددر نظر مناعت طبعمان والا بودگرچه با خیالِ کاشانه، خانه بر دوشیم ولی نظر به دیوار کوته نیانداختیمهرچقدر بر دل خویش داغ اندوختیمدر عوض با زبان خویش آتش نیفروختیمگر بخت یار شد و ز خار مغیلان گذر کردیماورسی خویش را به کله نمد نیفروشرسانییم ماییم که در گلوگاه بحران نخفته مهمانیمماییم که در گذر شام غریبان همیشه بیداریم
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی